با توجه به حمایت از نویسندگان جوان اولین اثر ارسالی تقدیم میگردد

نزدیکی های بهار بود وبوی عید به مشام می رسید . مشدجعفرگل های شمعدانی را که در گل خانه بود توی باغچه ها می گاشت . جعبه گلهای بنفشه هم در کنارش اماده گاشتن بودند . بوی مست کننده عید و پیچ امین الدوله همه جارا پرکرده  بود هنوز هوا سرد بود حوض یخی به قطرحدود ده ، دوازده سانتی داشت . وبه این زودی هاهم خیال آب شدن نداشت . مگر چند مرد با کلنگ آنرا می شکستند ویخ هایش را به کمک هم بیرون  می اوردند . کما این که هفته بعد این کار را کردند . چون هرچه آب پائین تررفته بود به قطر آن هم اضافه شده بود . یخ ها ازپای شویه حوض هم پایی تر رفته بود ند . فقط  یک سوراخی به اندازه برداستن آب با آفتابه  در ان باز بود  .و مرتب از ان جا آب برداشته می شد . هر روز صبح یخی ایجاد شده  درآن محدوده  چون نازک بود به راحتی شکسته می شد.

برای ادامه به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید/


<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:EN-AU; mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آن روز یادم است چون هوا آفتابی وگرم بود  ، کنار حیاط فرشی پهن کرده  وبساط نهار و سمارو قلیان را هم آن جا علم کرده بودند . ما بچه ها هم توی حیاط مشغول بازی و شیطنت بودیم . بعد از نهار صدای خانجان راشنیدم که می گفت :

- طیبه دوتا گل  اتیش درس کن ، قلیونه داره از حال می ره .

طیبه رفت سر کته ذغال ، چندتایی ذغال گذاشت توی اتش گردان وکمی هم نفت ریخت رویش و امد بالا آتش گردان را گذاشت وسط حیاط وکبریت زد ومنتظرشد تا شعله های اتش فروکش کند . بعد آن را برداشت و شروع کرد به گرداندن . همین طورکه دورسرش می گرداند چرقه های اتش مثل ستاره های رنگارنگ  به اطراف می پریدند و به زمین نرسیده  خاموش می شد ند . چقدر جالب بود . من خیلی دلم می خواست این کارو بکنم . ولی به من اجازه نمی داند . البته خودم هم می ترسیدم .  فکرمی  کردم باید خیلی کیف داشته باشد

 یکی از بالش های پشت خانجان را برداشتیم توی آفتاب گرم شروع کردیم به معلق بازی . چقدرمی چسبید خواهر کوچک تراز من لی لی که خیلی شیطون و الپر بود . یک جا بند نمی شد . گاهی بازی مراهم به هم می زد . عروسکم را برمی داشت ومن آن قدر موهایش را می کشیدم تا عروسکم را به من برمی گرداند . یا این که گاهی خوراکی های بازی مان را می خورد و در می رفت آن وقت بازی مان به هم می خورد منم مجبورمی شدم خوب کتکش بزنم . اگر زرنگی می کردو می رفت پشت دیگران من دیگر دستم به او نمی رسید . اما دوباره به من خوراگی می دادند .

 مامان همین طور که دستش را به کمرش گرفته بود از سر طشت رخت بلند شد .

- دیگه این ماهای اخر خیلی سخته . کمرم خشگ شد . خانجان گفت .

- اصل کی گفت تواون جوری سر طشت بشینی . خوب صبر می کردی تا ربابه بیاد .

- چندتا تیکه لباس بچه ها بود . واجب بود .

- اگرم خیلی واجب بود طیبه دوتا چنگ می زد . ببین چه جوری به خودت فشار می اری . اون بچه بی چاره روهم عذاب میدی .

طیبه آتش های توی آتش گردان را که هرم گرما به رنگ های مختلف ازرویش بلند می شد . روی توتون های  سرقلیون گذاشت و خانجاش هم شروع کرد به پک زدن .

مامان بعد از این که لباس هارا پهن کرد آمد توی آفتاب یک بالش زیرسرش گذاشت و چادر نماز خانجان که آن گوشه بود روی خودش کشید و لم داد .

- به به ، چه آفتابی تمام استخونام داره نرم می شه . چه لذتی داره .

من و لی لی رفتیم به بازی . لی لی می خواست عروسک ش را بشورد . همان طور که عروسک را می گشیدم گفتم

- خره عروسک پارچه ای رو که نمی شه شست .

با آفتابه می خواست اب بریزد و موهایش را بشوید  . دولا شد که آفتابه را از همان سوراخ کذائی آب کند که یک دفعه با کله رفت توی همان جا .

من که گج شده بودم و نمی دانستم چه کارکنم . یک دفعه به خودم آمدم . چیغ زنان دویدم به طرف مامان این ها وحشت زدم گفتم :

- مامان مامان لی لی رفت توی حوض! که همه از جا پریدن .

- خاک برسرم بچه م از دستم رفت . یاضامن آهو کمک کن . همه جاج و واج مونده بودن چه کارکنن . که  خانجان با صدای بلند گفت « یاعلی» وپرید وسط یخ ها و ناگهان یخ ها چهار تیکه شد هر کدام به سنگینی یک کوه . خانجان پا روی هر تکه که می گذاشت سمت دیگرش می آمد بالا وهر اقدامی را از او سلب می کرد . من فقط وحشت زده ناظر بودم .

یک دفعه دیدم مامان با اون شکم کندش پرید توی آب ازهمان سوراخی که بازتر شده بود ناپدید شد . من در همان عالم بچه گی فکر می کردم دیگر مامانم را هم نخواهم دید . فقط می دیدم که خانجان همین طور با یخ ها کلنجار می رود و دیگر هیج خبری نیست . مدتی گذشت مدتی که بیشتراز حد انتظار بود . فقط اشگ میریختم

  وشوری آن راروی گونه هایم احساس می کرد . که یک دفعه دیدم سر مامانم  پیدا شد وبعد لی لی را که یک لاشه ای بیشتر نبود کشید بالا . با چشم های باز وپراز لجن دست هایش چهار جنگولی ، عروسک پارچه ای تو دستش یخ زده بود . تمام هیکلش لجنی و لب هایش کبود .

طیبه پرید و بچه را گرفت و دراز به داز خوابان روی آجر نظامی های کف حیاط بعد دست مامانم را که دیگر رمقی نداشت گرفت وبالا کشید . بعد هم خانجان را کمک کرد . 

من لی لی را از دست رفته می دیدم . دلم می سوخت چرا بعضی وقتها زده بودمش و یا چرا خوراکی هایم را که می خواسته به او ندادم . یک لحظه یاد بازی ها و همه خاطراتی شیرینی که با او داشتم افتادم یاد وقتی که دنبالش می کردم می خواستم بگیرمش می رفت زیر چادر خانجان و می گفت .

- من نیجم ، من واق واقم هاپ ، هاپ  ، و اشگ هام بی اختیار می ریخت .

خانجان که آمد بالا فوری لی لی را بغل کرد برد توی آفتاب . بعد انگشت انداخت توی دهانش زبانش که لوله شده بود کشید بیرون شروع کرد به ماساژ دادن سینه اش و تنفس مصنوعی دادن . که یک دفعه دیدیم لی لی یک سرفه ای کرد ومقدار آب لجن از دهانش بیرون ریخت . بعد دلاش کرد همه آب های توی شکمش آمد بیرون آن وقت بود که مامانم را دیدم سرش را روی زمین گذاشته و سجده می کند واشگ شادی می ریزد . حالاکه لی لی دوباره به جمع خانوادگی یمان پیوسطه بود . همه متوجه لباس های خیس خودشان شده بودن .

- مادر جان برو لباس تو عوض کن سرما نخوری،  لباس بچه رو هم بده تا عوض کنم . طیبه کرسی رو علم کن ، دوتا گوله بذار کنار اتیشا ، خیلی تندو تیزش کن . لاله بدو برو لباسای لی لی روبیار با یک پتو .

همه کارها انجام شد . کرسی رو که جمع کرده بودن . دوباره سر پا کردن ومنقل آتش که کنار اتاق بود برای گرمی اتاق با آتش فراوان زیرش گذاشتند . لی لی را که لای پتو پیچیده شده بود بردن زیر کرسی خانجان  که لباس های خودش را هم عوض کرد بود . رفت زیر گرسی و گفت .

- هیچ کس نیاد زیر کرسی . مهین اون شیشه روغن کرچک رو بده به من .

مامانم رفت که روغن کرچک را بیاورد . که  دیدم  همین طور که راه می رود آب ازاو می چکد .

- شما که لباساتونو عوض کردین چرا هنوزآب از شما می چکه ؟ 

مامان که تا ان موقع متوجه خودش نبود . نگاهی به خودش کرد . 

- ای وای ، دیدی چه بلائی به سرم آمد ! از همین می ترسیدم  ! فکرنکنم الان موقعش باشه ، نکنه بلایی سر  بچه م اومده باشه ؟ همین طور که دستش را زیر دلش گرفته وپاهایش را جفت کرده بود . و با خودش حرف می زد . گفت :

- لاله بدواز توی قفسه یک ملافه سفید بده به من .

- مامان چی شدی لباسات هنوز خیسه ؟

- نه پدر سوخته بدو، کاری که گفتم بکن . د بدو

من فوری رفتم یک ملافه اوردم به دو دادم به او . ملافه را از من گرفت گذاشت زیر دامنش . و همین طورکه به خودش می پیچید ومعلوم بود خیلی ترسیده ، نشست روی زمین و طیبه را صدا کرد .

- طیبه زود برو مطب دکتر بانوگرامی  بگوحالم خوب نیست فوری بیان این جا .

طیبه هم چادرش را سرش کردو دوید تو کوچه .

من از این که لی لی زنده شده بود خیلی خوشحال بودم . دلم می خواست هر چه زودتراز زیرکرسی بیاد بیرون . مامان وقتی که از حوض امده بود بیرون تعریف کرد .

- از اون سوراخی که رفتم پائین . دیگه نمی دونستم کجا هستم . انگار هوش و حواسم رفته بود . اصلاً نفس کشیدن م یادم رفته بود . فقط نشستم کف حوض و همین طور با دستام می گشتم . ولی هرچی می گشتم چیزی به دستم نمی رسید . در آخرین لحظه ها گوشه سکونجی یک دفعه دستم به جیزی خورد . گویا کوشه دامنش بود . بیشتر چنگ زدم دیدم خودشه گرفتمش و کشیدم جلو حالا نمی تونستم بیام بالا . از هر طرف که می خواستم بیام بالا یک تیکه یخ کلفت روی سرم بود . دیگه داشت رمق از جونم می رفتم که انگار یکی منم هل داد به طرف سوراخی وبدونه اراده ، من و بالا کشید . حالاکه فکر می کنم واقعاً یک معجزه بود . یا علی گفتن خانجان کار خودش را کرده بود .

صدای کشیده یا علی مامان که توئم با دردو رنج بود مرا از دنیایی که بودم بیرون اورد .حتماً مامان هم می خواست کارفوق العاده ای انجام بدهد ، مثل خانجان . که یا علی می گفت

 بعد از مدتی که خانجان با لی لی  زیر کرسی بود امد بیرون . مثل لبو قرمز شده بود . لی لی هم هیچ جایش بیرون نبود ، بجزدوتا سوراخ های بینیش . بعد فهمیدم خانجا ن لی لی رو زیر کرسی با روغن کرچک خوب چرب کرده و ماساژ داده بود که سینه پهلونکند . لی لی واقعاً از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرده بود . خانجان تا چشمش به مامان افتاد گفت .

- چیه ؟ تو چرا اون جا نشستی ؟

- من اوضام خرابه ، نمی دونم مثل این که کیسه ابم پاره شده .  طیبه رو فرستادم به خانم دکترخبر بده . من فکر می کردم بلای دیگر دارد سرمان می اید . وقتی خانم دکتربا آن کیف سیاهش وارد شد . بردنش توی اتاقی که مامان  توی رختخواب خوابیده بود و ناله می کرد . باچیغ ممتد دیگری که کشید من از ترسم رفتم زیر کرسی وهمان جا کنار لی لی خوابم برد .نصف شب با صداهای از خواب بیدار شدم . دیدم همه خوشحالن و می خندن وقتی از زیر کرسی آمدم بالا . خانجان گفت

- لاله جان ، عزیزم می دونی که یک داداش کوچلو پیدا کردی ؟ مامان برات یک داداش کوچلو آورد .

از خوشحالی نمی دونستم چکارکنم . دویدم رفتم تو بغل خانجان .

- خانجان چه شکلی ؟ می تونم ببینمش ؟

- حالا نه عزیزم فردا صبح چون حالا خوابه توهم الان باید بری بخوابی .                                     رفتم سرجایم زیرکرسی و با رویای شیرینی خوابیدم   لپاشو ماچ کردم و

 

فریده زمانی   سیدنی    15.6.06