با توجه به حمایت از نویسندگان جوان دومین اثر ارسالی تقدیم میگردد

داشتم خفه می شدم. کفن عین آدمی که ارث بابایش را از من می خواست، گلویم را می فشرد و خفه ام می کرد. قطره های عرق پیشانی ام را پر کرده بود. روی دست مردم جابه جا می شدم. گذاشتنم توی آمبولانس. صدای  آمبولانس استرس عجیبی در من ایجاد کرده بود. پس از مدتی به جایی رسیدیم. دوباره بلندم کردند و صلوات فرستادند. پس از چند لحظه دوباره زمینم گذاشتند. فکر کنم نماز میت خواندند و با صلوات بلندم کردند و توی نعش کش گذاشتنم. مرا به جایی بردند و با صلوات بلندم کردند و روی زمین گذاشتنم. صدای صلوات همه جا را پر کرده بود. صدای گریه و ناله زنم را می شنیدم که شیون می کرد . مادرم هم جیغ می کشید و از خدا گلایه می کرد.

برای ادامه به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید/


دو خواهرم هم صدایم میزدند و می گفتند: رحیم. آنقدر ناجور صدایم می کردند  که می خواستم بگویم کوفته رحیم. بعد مرا به کمک قبر کن ها توی قبر گذاشتند. ناگهان کسی کفنم را باز کرد. یوسف شوهر خواهرم بود. در گوشم تلقین  خواند و چند صلوات فرستاد . داد زدم: چرا نمی فهمید؟ من زنده ام. قبرکن ها بلوک هایی سیمانی روی قبر گذاشتند. همه جا تاریک شد. پس از مدتی صدایی از جایی آمد. صدا می گفت: دهان او را بو بکشید. با شنیدن این صدا ترس اعماق وجودم را لرزاند. سر درد بدی گرفتم. شر شر عرق می ریختم. ناگهان موجودی با چشمان بزرگ و قرمز رنگ و شاخ هایی بزرگ و سیاه آمد و دهانم را بویید. گفتم: جی کار می کنی نکبت. موجود گفت: اه اه، عجب دهان بد بویی داری. بوی چاه مستراح را می دهد. معلومه که تو عمرت خیلی فحش دادی. موجود لبخند تلخی زد. دندان های کرم خورده و دلهره آورش اعصابم را پریشان کرده بود. از شدت ترس جیغی زدم و گفتم: خدایا مرا از دست این مادر مرده های بی عقل نجات بده. موجود وحشتناک گفت: باید وقتی زنده بودی این حرف ها را می گفتی؟! گفتم: احمقــــــــــا به پیر به پیغمبر، من نمردم. ای خدا... دوباره همان صدا گفت: زنجیرش کنید. چند موجود دیگر عین موجود قبلی آمدند و مرا زنجیر کردند و بردند. راه درازی را پیاده طی کردیم. زمین پر از خار بود. داغی آن پاهای برهنه ام را می سوزاند. در راه مدام می گفتم: قزمیت های دیوانه، من نمردم، اشتباهی شده. ناگهان به دره ی عمیقی رسیدیم. یکی از آن موجودات با آن  دستان چروکیده و سیاهش مرا توی دره پرت کرد. من با سرعت زیادی افتادم. دره بسیار عمیق بود. احساس می کردم نیرویی عجیب با چنگال هایش مرا به درون دره می کشد. دره چنان عمیق بود که چند دقیقه ای طول کشید تا به ته آن برسم که دریاچه آب جوش بود. افتادم توی آن و دادم به هوا رفت و گفتم: مادرجــــــــــــــــــــــــان!! فریاد زدم: خدایــــــــــا. چشمانم از حدقه بیرون زده بود. با سختی خودم را از آب بیرون کشیدم. اطراف آن جا و روی زمین پر از عقرب و مار بود.  داد زدم: این جا کجاست؟! کدوم جهنم دره ای یه؟. خــــــــــدا...کمک... آخه یکی به من بگه این جا کجاست؟! کسی آمد و گفت: چه ته، چی میگی؟! گفتم: این جا کدوم جهنم دره ای یه؟! طرف که نگهبان آنجا بود گفت: این جا دقیقا جهنم دره است در منطقه 13 جهنم. با  گفتن این جمله دلم هری ریخت پایین. آب دهانم را قورت دادم. نمی توانستم چیزی بگوییم. بالاخره توانستم حرف بزنم و گفتم: شما کی هستید؟! گفت: نگهبان جهنم دره. در حالی که بدنم به شدت می سوخت فریاد زدم: به والله اشتباهی شده. من نباید می مردم. نه سکته کردم و نه تصادف. نگهبان گفت: بسه دیگه، راحت عذابتو بکش، هروقت خوب پختی و عقربا نیشت زدند و کارهایت را این جا  پس دادی، شاید بفرستیمت بهشت!! گفتم: من اصلا قرار نبود بمیرم . من می خواهم برم پیش رئیس جهنم. نگهبان گفت: باشه. تمام بدنم ورم کرده بود و تاول زده بود. رفتیم پیش رئیس جهنم. او یک  جفت بال سیاه داشت . چشمانش ورم کرده بود و جای دماغش یک شعله آتش بود. او با آن لبان خشک و بی روحش شروع به حرف زدن کرد و پرسید: چی میگی؟! سریع بگو، کار دارم. گفتم: آقای..؟ رئیس گفت: آتشیل رئیس جهنم.  گفتم: مرا اشتباهی آورده اند این جا. من که قرار نبود بمیرم. من نه سکته کردم و نه، رئیس پرید وسط حرفم و گفت: بله، نه تصادف کردی، نه بیماری داشتی. همه همین را می گن. بعدش هم می گن، تازه اگه مرده بودیم جایمان توی بهشت بود. اما من یک نگاهی می کنم. رئیس  از روی میزش پرونده ای برداشت و پرسید : اسم؟! فامیلی؟! اسم و فامیل مادر و پدرت؟! گفتم: من رحیم خرمایی پسر منوچر خرمایی و مادرم هم نفیسه خوانساریه. رئیس جهنم با تعجب گفت: ما در این جا با همین مشخصات یک نفر داریم که باید می مرده که اسمش نعیم خرماییه! من با شنیدن این اسم گفتم: فهمیدم. نعیم برادر دوقلویم هست و ما شبیه هم هستیم. برای همین اشتباهی شده. اما نعیم تازه عروسی کرده. کلی آرزو داره. نه، همین جا می مانم. رئیس جهنم گفت: تو می توانی برگردی و کارهای بدت را جبران کنی. گفتم: نگهبان جهنم دره به من گفته که هر وقت عذاب هایم را کشیدم، می روم بهشت. من تحمل می کنم. رئیس جهنم بلند شد و به طرفم آمد. با آن دستان داغش شانه ام را فشرد و لبخند زیبایی زد.

   صالح رستمی