شاید یکی از زیباترین و در عین حال سخت ترین نوع نوشتن ظنز نویسی چون مهارت بسیار خاصی را می طلبد که اگر این حس نقادی سیاسی - اجتماعی توقیت شود می تواند باعث نفذ کلامش در دل ها و ذهن ها گردد اگر ما به گذشته و سیر تکاملی تاریخ ادبیات طنز پردازی نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که بیشتر از سه الی چهار ظنز پرداز ادبی نداشته ایم بقولی می توان گفت که فقط طنز پردازی داریم و من به توجه به کمبودی که در این عرضه دیدم بر آن شدم تا بطور جدی در این راستا چند ÷ستی را به این امر اختصاص دهم و به آموزش آن همتی مضاعف بگذارم و شما دوستان علاقه مند را به این موضوع پی هیاهو و جنجال دعوت می کنم و امیدوارم با نظرات خودتان نقایص ما را گوشزد کنید با تشکر احمد سپنتامهر

برای دیدن به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید


پژوهشگران گونه های مختلف شوخ‌طبعی را به چهار دسته تقسیم کرده اند که در این جلسه به صورت مختصر آنها را ذکر می کنیم تا در جلسات آتی بیشتر درمورد هر یک از آنها به بحث بنشینیم.

1ـ هزل

علما اغلب هزل را مقابل جد شمرده اند و از آن به عنوان بی پرواترین گونه شوخ طبعی یاد کرده اند.

هزل واژه ای عربی و معنی آن مزاح و بیهوده سخن گفتن است. این واژه با کعب

) مزاج و شوخی) و هذیان (= سخن لاف و گزاف، سخن مهمل، لاغ، چرند، جفنگ، بیهوده گویی) و سخریه  (= ریشخند و سخن مسخره آمیز ) مترادف است.

در ادبیات هزل نوشتاری را گویند که زبان و مضمونی رکیک و خلاف ادب داشته باشد و

بی پرده از روابط جنسی سخن بگوید. از این منظره هزل در تقابل با جد، پند و حکمت قرار

می گیرد. به همین دلیل سعدی در گلستان گفته است:

  به مزاحت نگفتم این گفتار                                       هزل بگذار و جد از او بردار

هزل به دنبال موضوعی جدی نیست و هدفش تفریح، شوخی و نشاط لحظه ای است، پس با طنز و هجو فرق دارد. چرا که طنز خنده را وسیله ای برای نیل به هدفی والاتر می پندارد و هجو در حمله های خود جنبه های فردی یا سیاسی اجتماعی را در نظر دارد.

سنایی نخستین شاعری است که در عین هجو سرایی های بسیار، سخن از هزل می گوید و آگاهانه این نوع شعر را در مفهومی جدا به کار می برد. سنایی در بیت زیر هزل را دوبار و هر بار در مفهومی جداگانه به کار برده است.

هزل من هزل نیست تعلیم است                                     بیت من بیت نیست اقلیم است

اسماعیل امینی در مورد هزل می گوید:

«هزل» اهل شوخی و متلک پرانی و نکته پردازی است اما هدفش انتقام گیری از اشخاص نیست. هزل می خواهد همۀ پرده ها را بالا بزند، همۀ پوشیدگیها را عریان کند و همۀ نقابها را بر دارد. هزل مثل آدمهای فضول است که دوست دارند به حریم دیگران سرک بکشند و از سوراخ کلید و درز پنجره به تماشای نادیدنیها بپردازند تا بعد، از آنچه دیده اند با افزودن شاخ و برگ و چاشنی فراوان، برای دیگران لحظات خنده ناکی را فراهم کند. شگفت این که هزل حتی ممکن است برای خنده سازی به سراغ ناگفته ها و اسرار خودش هم برود. چرا که او از این همه لباسهای رسمی و عنوانهای محترمانه و پرده های ضخیم و حریمهای ممنوعه اصلاً خوشش

نمی آید.

مانند (...) بله! همین نقطه ها نشان می دهد که هزل چگونه است. اصلاً هر جا در شعری این

نقطه ها را دیدید بدانید که هزل همانجاست.

2ـ فکاهی

رایج ترین شاخه شوخ طبعی، فکاهه است. این شاخه از شوخ طبعی به جهت سهولت نقل و انتشار آن در جامعه بیش از شاخه های دیگر رشد و نمود داشته است. فکاهه کلمه ای عربی است و در معنی آن آورده اند: شوخ، مزاح، خوشمزگی، خوش طبعی، گفت و گوی

خنده آور میان دوستان و مزاح برای انبساط نفس.

در میان گونه های سخن شوخ طبعانه، مصادیقی هست که نه هزل هستند و نه هجو و نه طنز، یعنی نه دلالت به الفاظ حرام دارند (چنان که در هزل هست)، نه شکل تهاجمی و منفعت طلبانه دارند (چنان که در هجو هست) و نه در مفهوم انتقادی و اصلاح طلبانه (که در طنز هست(

عمران صلاحی فکاهه را صورت تکامل یافته هزل و طنز را صورت تکامل یافته هجو

می داند و در تعریف فکاهه می نویسد: «فکاهه هزلی است که از جنبه خصوصی در آید و جنبه عام بگیرد.»1

اما اسماعیلی در مورد تعریف فکاهه چون تعریف هزل اش به زیبایی سخن می گوید:

«فکاهی» نوجوان بازیگوش و کمابیش مؤدبی است که با نمک و دلنشین حرف می زند ولی سواد چندانی ندارد؛ خیلی هم کنایه های دور از ذهن و اشاره های ظریف بلد نیست؛ به همین مضمونهای دم دستی و اشاره های قابل فهم اکتفا می کند تا لبخندی بر لبها بنشاند و گاه اگر خوب از عهده برآید، قاه قاه خندۀ دیگران را بلند می کند. این است که مخاطب فکاهی آدمهای معمولی هستند که زیاد حوصلۀ تأمل و تمرکز بر ظرایف سخن را ندارند؛  همان کسانی که همیشه عجله دارند و صبحانه و ناهار و شام را سرپایی صرف می کنند و توی صف اتوبوس همدیگر را هل می دهند. فکاهی با شکلک در آوردن و تقلید صدا و لهجه و پشتک وارو زدن و شیطنتهای دیگر برای این مردم عجول خنده می آفریند و لحظه های دشوار زندگی را

تحمل پذیر می کند؛ مانند این دو بیت از سعدی:

در احوال هند از جهاندیده ای                                بپرسید شخص پسندیده ای

که دیدی ز اهل مروّت چه کس؟                                      بگفت: از بزرگان همین فیل و بس

 3ـ هجو

هجو و هجا به معنی بد گفتن؛ فحش دادن و استهزاء کردن در شعر است. مثلاً تاریخ بیهقی

می نویسد: «خطیبان را گفت تا او را زشت گفتند بر منبرها و شعرا را فرمود تا او را هجو کردند.» فردوسی، که هجو او از سلطان محمود نمونه ی بسیار خوبی است در ادبیات فارسی و نشان

می دهد که فقط جنبه ی حمله ی شخصی دارد، می گوید:

چو شاعر برنجد بگوید هجا                                             بماند هجا تا قیامت به جا

کلیم کاشانی هجو را «زهر در آب بقا کردن» می داند و ترجیح می دهد که به عوض به کار بردن آن مخالفان خود را با عرضه ی سخن نیکو متنبه سازد، همان طور که موسی

سحر مارگیران را با ساختن اژدهایی پاسخ گفت:

گر هجو نیست در سخن من ز عجز نیست                حیف آمدم که زهر در آب بقا کنم

تنبیه منکران سخن می توان کلیم                          گر اژدهای خامه به آن ها رها کنم

تهاجم همراه تمسخر مهم ترین ویژگی هجو است و در تعریف های گوناگون این ویژگی لحاظ شده است. هجو حمله ای است ادبی به کسی یا چیزی و قصد آن افشای نارسایی های گوناگون زندگی انسانی است و در مخاطبان خود خنده ای گزنده و تلخ توأم با پالایش کمیک ایجاد

می کند و در موردهایی با بی پروایی و گستاخی همراه است.

اسماعیل امینی در تعاریف ویژه خود در مورد هجو می گوید:

اما «هجو» که در دانش و قدرت دست کمی از طنز ندارد، عصبانی، کم حوصله و انتقامجو است. مدارا و میانه روی و نصیحت سرش نمی شود، حتی بد دهن و هتاک و بی ادب است. اگرچه به نسبت تجربه اش این ناهنجاری و پرده دری در حرفهای او پوشیده تر و البته

هنرمندانه تر و شاید جان سوزتر از صراحت و آشکاری سخن جوانان خام و کم تجربۀ هم مسلکش باشد!

بعد از این تعریفات و در آخرین گونه ای که از انواع شوخ طبعی بر خواهیم شمرد به سراغ طنز می رویم.

 4ـ طنز

طنز  عبارت از این است که زشتیها یا کمبودهای کسی یا گروهی یا اجتماعی را

بر شمارند، و فرق آن با هجو در این است که صراحت تعبیرات هجو در آن نیست، و اغلب به طور غیر مستقیم و به تعریض عیوب کاری یا کسی یا گروهی را بازگو می کنند.

طنز در اصطلاح ادبی نوعی از آثار ادبی که در بر شمردن زشتی ها و رذایل فردی یا جمعی و آگاهانیدن مردم از آن ها می کوشد و فرق آن با هجو یا هجاء در این است که طنز در حالی که غالباً بر استهزای بسیار و کنایه های بی شمار همراه است و اغلب از هجا مؤثرتراست، اما صراحت تعبیرات و مفاهیم هجو را ندارد؛ یعنی اغلب غیر مستقیم و به تعریض و تلویح، عیوب یا نقایص کسی یا جمعی را بازگویی می کند.

چنان که در این تعریف ملاحظه می شود برای تعریف طنز و مرزبندی آن با گونه های دیگر شوخ طبعی، علاوه بر تفاوت در اهداف، ناگزیر به ویژگی های بیانی آن نیز عنایت شده است.

در آثار قدما، لغت طنز به معنی طعنه، تمسخر، ریشخند و معادل های دیگری از این دست به کار رفته است. منوچهری در قصیده ای ضمن شکایت از اوضاع روزگار خود می گوید:

اندر این ایام ما بازار هزل است و فسوس                  کار بوبکر ربایی دارد و طنز جحی

اسماعیل امینی می گوید:

«طنز» مثل پدربزرگهای فاضل و خوش سخن، کلی کنایه و اشاره و ضرب المثل و شواهد شعری در حافظه دارد و وقتی می خندد از چهره اش نمی شود شوخی و جدی را تشخیص داد؛ حتی ممکن است کمی هم اخمو به نظر برسد، یعنی برای پی بردن به ظرافت سخن او باید کمی تلاش کرد. طنز مثل استادان کم حرف می زند اما پر مغز و نافذ و معنادار؛ اگر تذکری می دهد یا سرزنش می کند قصد آزار ندارد حتی نمی خواهد برای انتقام گرفتن و مجازات کردن به کسی بخندد. طنز می خواهد کجرویها و لغزشها را بشناساند تا مقدمۀ اصلاح آنها فراهم آید؛ مانند این بیت از حافظ:

دی عزیزی گفت: «حافظ میخورد پنهان شراب»       ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود.

ساختار طنز سه نوع است:

1:طنز عبارت یا کلامی که در آن از یک عبارت یا کلمه یا اصطلاح را به طرز جالبی آوردن به منظور طنز استفاده می شود مثل برعکس کردن کلمات و یا آوردن کلمه ای بر وزن کلمه ی دیگری.که به نوعی تیز بینی و نکته بینی نویسنده در آن به چشم می خورد. همانگونه که از عنوان پیداست این گونه ی طنز در واقع نکته ای است نغز و نیشدار که در قالب عبارتی کوتاه بیان می گردد که می تواند یک ضرب المثل یا حتی بخشی از یک دیالوگ باشدکه با روشهایی چون بازی با کلمات ،ابهامات زبانی و امثالهم منظور خود را به مخاطب می رساند.

2- طنز مضمونی که در آن یک داستان روایت می شود و پیش زمینه ای  برای درست کردن مطلبی خنده دار در ان درست می کنیم یعنی نکته ی بامزه ی داستان برای کسی قابل درک است که از اول متن را خوانده باشد و با نوع شخصیت و ویژگی های کاراکتر های آن اشنا باشد. و به بیان دیگر طنز در پس زمینه داستان روایت می شود.در این گونه ی طنز به جای اینکه طنزپرداز منظور و مقصود طنز را سوار بر ظاهر لغات و فرم کلام کند ، مخلَص کلام سوار بر معنا می گردد همچون لطیفه های کتبی و شفاهی و داستانهای طنز آمیز که دارای مفهومی کنایه دار و نیشدار است...

3:طنز موقعیت که نوع تکامل یافته ی طنز مضمون است با این تفاوت که طناز در ان سعی می کند مطلب را به آسانی مضمون به خواننده لو ندهد  یعنی ساختار ظاهری ان در نگاه اول طنز گونه نیست ولی در ژرفای این ظاهر طنز تلخ(؟)ای نهفته است.به بیان دیگر در طنز موقعیت ما به آرامی با طنز مواجه می شویم که حتی بعضی اوقات آن را احساس نمی کنیم .(منظورم اینه که دلمون نمی خواد در اون موقع به همچین چیزی بخندیم و نهایتا نیشخند تلخی می زنیم) این گونه ی طنز که از آن با عنوان فضای طنز آمیز نیز یاد می شود دارای ساختاری پیچیده تر از دو مورد متاخر است از این جهت که این طنز نه(مانند طنز کلامی) ظاهرش را چنان آراسته که مخاطب را به خنده آورد و نه در مضمون با کنایه های صریح !!  و واضح طرف مقابل را محکوم می سازد بلکه این گونه ی طنز دارای ساختاری عجیب و غریب و شگفت انگیز است که خواننده را مجبور به کشف معانی یی طنز آمیز از ژرفای متن می کند...

و حالا چند مثال:

-طنز عبارت مثل کلمه هایی مانند (مورکستان):جایی که افراد مورچه مانند (سخت کوش) به ان جا می روند مجاز از اداره.

(موربال):وقتی فردی مورچه مانند خیلی خوش حال و ذوق زده است و می خواهد بال در بیاورد.

طنز مضمون مثل موقعی که ما می دانیم  شخصیت داستان از یکجا نشینی متنفّر است و در آینده کارمند می شود

طنز موقعیت :مثل داستان شب کریسمس ا هنری که ما می دانیم که دلا موهایش را برای خریدن هدیه برای جیم می فروشد و جیم نیز برای او یک شانه ی طلایی که آرزوی داشتن آن را همیشه داشته می خرد.

-فرق فکاهی و لطیفه در این است که فکاهی نوعی لطیفه است  یعنی هر فکاهی ای  لطیفه است ولی هر لطیفه ای فکاهی نیست(فکاهی زیر مجموعه ای از لطیفه است).یعنی در فکاهی مطلب عمومی تر است و در بین مردم روزمره طرف داران بیشتری دارد و لطیفه مودبانه تر از فکاهی است  و کلمه های به کار رفته در ان پاستوریزه تر است و  گروهی را مسخره نمیکند و در ان توهینی وجود ندارد ولی نسبت به فکاهی از کنایات و صنایعی که در ادبیات به کار می رود بهره ی بیشتری برده است(ولی سطح مخاطبان ان هنوز پایین است) و از کلمات تابو در هر دوی ان ها استفاده نمی شود. لطیفه مثل مطالب خنده دار آخر کتاب های ادبیات فارسی است و فکاهی همان جوک خودمان است

 و چند مثال

-لطیفه:گران جانی بی ادبی می کرد.عزیزی او را ملامت نمود. او گفت:(چه کنم؟آب و گل مرا چنین سرشته اند).گفت:(آب و گل را نیکو سرشته اند اما لگد کم خورده است!)

1-کوچک کردن:نوعی طنز آوری است که در آن ما برای متوجه کردن افراد به انتقادات خودمان از آن استفاده می کنیم  یعنی ما کاری را که ظاهرا با ارزش است به طور مبالغه آمیز بی ارزش می کنیم.تا میزان اهمیت و پوچی و تهی بودن آن امر را به طور غیر مستقیم گوشزد و نکوهش می کنیم.

 2-بزرگ نمایی کردن:نوع دیگری از طنز آوری است که در ان ما موضوع مخالف نظر خودمان که به نظر ما می تواند باعث تلنگر زدن شود را به طور غیر معمول بزرگ می کنیم تا مورد انتقاد .کوچک و بی ارزش به نظر برسد. و مخاطب متوجه صحیح بودن آن بشود

 3-تقلید یا استهزا:در این روش ما از طریق استهزای فرد و موضوع مورد نظر منظور خود را بیان می کنیم یعنی با به سخره گرفتن مطلبی که مورد احترام همه است و ظاهرا آن را قبول دارند ولی چشمان خود را بر حقیقت بسته اند از عدم اجرای آن انتقاد می کنیم و حقیقت را روشن می سازیم.

4-طعنه کنایه:در این تکنیک ما شخصیت یا موضوع داستان را طوری خلق می کنیم و برای او دیالوگ می نویسیم که این طور به نظر می رسد که فرد به طور کلی از این رذالت اخلاقی خود بی خبر است و به هیچ عنوان نیز علاقه ندارد متوجه آن شود!و در ضمن در طی متن بارها این ویژگی خود را نشان می دهد و در کمال پر رویی اذعان می دارد که به هیچ عنوان متوجه نشده است و به طور  غیر مستقیم کار فرد نکوهش کننده را غلط دانسته و حاضر به قبول آن نیست(و در خیلی از موارد مخاطب را نیز بزای لحظاتی(؟)طرفدار و هم نظر خود می کند).

 5-نقل قول مستقیم:در این روش ما از اعتبار و ارزش یک فرد یا موضوع استفاده کرده ان را کوچک نموده و به سخره می گیریم تا نشان دهیم که اعتبار و ارزش این فرد قلّابی است و ارزش گذاشتن برای آن ها کاملا اشتباه است.ما به این وسیله شخصیتی که یک سمبل موضوع مورد انتقاد است را می کوبیم تا ادعای خود را مستحکم تر کنیم.

و چند مثال

 کوچک کردن : افراد د بار شاه  مثل کرم های بی عقل بدون هیچ فکری حرف های شاه را تایید می کردند

بزرگ کردن:محمد گفت:کار فیله که هر روز صبح  خیلی زود بلند شی و بری ورزش کنی

تقلید یا استهزا:یکی از بچه ها ادای مدیر مدرسه که لکنت زبان دارد را در می آورد و می گوید:(یییییییییه لحظه بییییا اینجا ببببینم)

طعنه:شاعری شعری به درد نخور را نزد جامی برد و گفت: همان طور که میبینید در این غزل از حرف الف استفاده نشده است.جامی گفت:بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید!

نقل قول مستقیم :مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور:روزنامه های کشور ما امروز نیازمند استفاده از مرخصی استعلاجی هستند.(برگرفته از مجله ی همشهری جوان شماره ی 198)

هزل

علما اغلب هزل را مقابل جد شمرده اند و از آن به عنوان بی پرواترین گونه شوخ طبعی یاد کرده اند. اما هجو هم به اندازه هزل بی پروا و گستاخ است ولی تفاوت بین این دو در

خطوط قرمز اخلاقی و حریم ها و تابوهاست. در این حال هزل، تعلیم است و بسیاری از بزرگان آن را تعلیم دانسته اند و چون حضرت مولوی از آن بسیار استفاده کرده اند. (بدیهی است که هر هزلی هم تعلیم نیست) ابن رشیق قیروانی (456 ـ 390 ه ق.) ابوالهلال عسگری (وفات 395 ه ق) و تفتازانی (722 ـ 393 ه ق ) گفته اند که هزل معتبر نزد اهل بدیع که آن را جزو محسنات معنوی می شمارند، هزلی است که از آن اراده جد کنند و آن چنین است که چیزی برحسب ظاهر بر سبیل لعب و مطایبه ذکر شود و برحسب حقیقت عرض از آن امر صحیحی باشد.

حال با نگاه گسترده تری به کتب و لغت نامه ها بحث هزل را پی می گیریم.

هزل واژه ای عربی و معنی آن مزاح و بیهوده سخن گفتن است. این واژه با کعب

(= مزاج و شوخی) و هذیان (= سخن لاف و گزاف، سخن مهمل، لاغ، چرند، جفنگ،

بیهوده گویی) و سخریه  (= ریشخند و سخن مسخره آمیز) مترادف است. چنان که در معنی هزل در آیه چهاردهم سورة الطارق قرآن و ماهو بالهزل گفته اند:

« ای لیس بهذیان و یا ای و ماهو باللعب و به بیان دیگر: ای لیس بالسخریه.»

Facetiousness  معادل انگلیسی، facetieux  معادل فرانسوی و facetiae  معادل لاتین آن واژه است. (میان برخی کتاب فروشان اصطلاح facetiae  به آثار هرزه نگاری یا پورنوگرافی هم اطلاق می شود.)

در ادبیات هزل نوشتاری را گویند که زبان و مضمونی رکیک و خلاف ادب داشته باشد و

بی پرده از روابط جنسی سخن بگوید. از این منظره هزل در تقابل با جد، پند و حکمت قرار

می گیرد. به همین دلیل سعدی در گلستان گفته است:

   به مزاحت نگفتم این گفتار                                       هزل بگذار و جد از او بردار

هزل به دنبال موضوعی جدی نیست و هدفش تفریح، شوخی و نشاط لحظه ای است، پس با طنز و هجو فرق دارد. چرا که طنز خنده را وسیله ای برای نیل به هدفی والاتر می پندارد و هجو در حمله های خود جنبه های فردی یا سیاسی اجتماعی را در نظر دارد.

کمال الدین حسین واعظ کاشفی سبزواری در کتاب بدایع الافکارفی صنایع الاشعار هزل را الفاظی دانسته که از نظر عقل درست و دقیق نباشد و مایه ی تنها تفریح خاطر شود.

 

مولوی در دفتر چهارم مثنوی عنوان می کند که هزل با وجود ظاهر زشت و شرم آور خود، در باطن نتیجه ی اخلاقی، اجتماعی یا تنبیه دارد.

«هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هر جدی هزل است پیش هازلان

هزل ما جد است پیش عاقلان

کودکان افسانه ها می آورند

درج در افسانه شان بس سرّ و پند

هزل ها گویند در افسانه ها

گنج می جو در همه ویرانه ها»

عبید زاکانی در ابتدای رساله دلگشا می گوید:

«چنین گوید مؤلف این رساله و محرر این مقاله عبید زاکانی که فضیلت نطق که شرف انسان بدان منوط است بر دو وجه است: یکی جد و یکی هزل و رجحان جدّ بر هزل از بیان و برهان مستغنی است و چنان که جدّ دایم موجب ملال خاطر می باشد، هزل دایم نیز سبب استخفاف و کسر عرض می شود و قدما گفته باشند : جدّ همه ساله جان مردم بخورد. هزل همه روزه آب مردم ببرد. اما اگر ارباب لطف از بهر دفع ملال و تفریح بال چنان که حکما فرموده اند

که : « الهزل فی الکلام کالمبج فی الطعام» زمانی به مطالعه نوعی از هزل ملتفت شوند و قول شاعر را که می گوید:

گرچه توحید و بیان در کار است                              قدری هم هذیان در کار است

اعتبار کنند و کار فرمایند همانا معذور باشند  و بزرگان در این معنی این مقدار جایز داشته اند.»

عبید در رساله ی صد پند یادآوری می کند: «هزل را خوار مدارید و در هزلیات به چشم حقارت منگرید.»

البته خواجه نصیرالدین طوسی به این نوع نوشتار التفاتی نداشت، هزل را کار بی شرمان، شوخ چشمان و مسخرگانی می دانست که آن را وسیله معیشت خویش ساخته اند و با ارتکاب رذایل موجب خنده اصحاب ثروت و صاحبان ناز و نعمت می شوند.

اثیرالدین اخسیکتی، سوزنی سمرقندی، سراج الدین عثمان مختاری غزنوی، انوری،

شهاب ترشیزی، خاک شیر و ایرج میرزا شاعرانی بودند که به هزل توجه خاصی داشته اند. در

تذکره های معروف قرن دهم تا دوازدهم هجری مانند تذکره تحفه سامی نوشتة

سام میرزا صفوی، تذکره هفت اقلیم نوشتة امین احمد رازی، تذکره نصرآبادی نوشتة میرزا محمد طاهر نصر آبادی و تذکره آتشکده تألیف لطفعلی بیک آذر بیگدلی نمونه های زیادی از هزل را می توان یافت.

سنایی نخستین شاعری است که در عین هجو سرایی های بسیار، سخن از هزل می گوید و آگاهانه این نوع شعر را در مفهومی جدا به کار می برد. سنایی در بیت زیر هزل را دوبار و هر بار در مفهومی جداگانه به کار برده است.

هزل من هزل نیست تعلیم است                                     بیت من بیت نیست اقلیم است

سوزنی سمرقندی هم در بیتی می گوید:

آیم سوی هزل از جد، کز هزل به جد رفتم       کاین دانم و آن دانم روشن چو مه و پروین

در هزل رنجش در کار نیست و نیشش از راه کین نیست، اقتضای طبیعتش این است. خواجه نصیر هم هزل را موجب غضب نمی داند مگر آن که صاحب هزل تصور کند کلکی در کار است و مورد استهزا واقع شده است. خواجه نصیر، هزل را کار بی شرمان، شوخ چشمان و مسخرگان می داند که آن را وسیلت معیشت خویش ساخته اند و با ارتکاب رذایل موجب خنده اصحاب ثروت و صاحبان ناز و نعمت می شوند. کاری که خیلی از دلقکان درباری  می کردند.

دکتر قهرمان شیری در مقاله راز طنزآوری درتعریف  هزل می نویسد:

هزل (Facetiae) و جمع آن هزلیات در لغت به معنای شوخی، مزاح و بیهوده گویی است و نقطه مقابل آن جد است  این اصطلاح آن چنان که از شواهد و قراین موجود در متن ها فهمیده می شود به ظاهر به دو معنای مشخص به کار رفته است. نخست شامل شعرها و نوشته هایی بوده است که بر مبنای شوخی های بیهوده، کذب و غیر عقلانی پدید آمده باشند. چیزی مترادف با خزعبلات، لاف و گزاف، یاوه گویی و ژاژخایی در کلام قدما. و دوم همان معنایی است که امروز از هزل اراده می شود یعنی نوشته هایی که با طرح شوخی های رکیک و موضوع های منافی عفت، محدوده ممنوعیت های اخلاقی را در می نوردند و حرمت های اجتماع را به ریشخند می گیرند. به همین دلیل است که دو قرن پیش از واعظ کاشفی، سعدی وقتی در قطعاتی حرمت های اخلاقی را در هم می شکند آن ها را هزلیات می نامد. اما  حقیقت این است که این دو معنایی، بر دو گانگی و دو گونگی معنای هزل دلالت نمی کند. بلکه بدون هیچ تردیدی معنای دوم نیز با معنای اول در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد. تفاوت تنها در این است که تعریف دوم بخشی از تعریف اول است. چون رابطه آن دو از نوع عموم و خصوص مطلق است.

دکتر شفیعی کدکنی در تعریف هزل می نویسد: هزل سخنی است که در آن، هنجار گفتار به اموری نزدیک شود که ذکر آن ها در زبان جامعه و محیط زندگی رسمی و در حوزه قراردادهای اجتماعی حالت الفاظ حرام یا تابو داشته باشد و در ادبیات ما مرکز آن بیشتر امور مرتبط با سکس است.

دکتر علی اصغر حلبی در مورد هزل می نویسد:

هَزل آن است که به لفظ نه معنای حقیقی و نه معنای مجازی آن را اراده کنند، و آن ضد جدّ است. و در فن بدیع از محسنات معنوی است، و آن در حقیقت عبارت  از جدّی است که مطلب در آن بر سبیل شوخی و مطایبه ذکر شود، و این البتّه ظاهر امر باشد و غرَض از آن امر درستی باشد

اسماعیل امینی در مورد هزل می گوید:

«هزل» اهل شوخی و متلک پرانی و نکته پردازی است اما هدفش انتقام گیری از اشخاص نیست. هزل می خواهد همۀ پرده ها را بالا بزند، همۀ پوشیدگیها را عریان کند و همۀ نقابها را بر دارد. هزل مثل آدمهای فضول است که دوست دارند به حریم دیگران سرک بکشند و از سوراخ کلید و درز پنجره به تماشای نادیدنیها بپردازند تا بعد، از آنچه دیده اند با افزودن شاخ و برگ و چاشنی فراوان، برای دیگران لحظات خنده ناکی را فراهم کند. شگفت این که هزل حتی ممکن است برای خنده سازی به سراغ ناگفته ها و اسرار خودش هم برود. چرا که او از این همه لباسهای رسمی و عنوانهای محترمانه و پرده های ضخیم و حریمهای ممنوعه اصلاً خوشش نمی آید.مانند (...) بله! همین نقطه ها نشان می دهد که هزل چگونه است. اصلاً هر جا در شعری این نقطه ها را دیدید بدانید که هزل همانجاست.

و دکتر حسن جوادی در مورد هزل می نویسد:

هزل به معنی سخن بیهوده و مسخره به صورتی غیر اخلاقی است. دهخدا از تعریفات جرجانی نقل می کند: «هزل آن است که از لفظ معنای آن اراده نشود. نه معنای حقیقی و نه مجازی، و آن ضد جد است». باز می گوید: «در اصطلاح ادب شعری است که در آن کسی را ذم گویند و به او نسبت های ناروا دهند یا سخنی است که در آن مضامین خلاف اخلاق و ادب آید».

اشعاری که دهخدا نقل می کند نشان دهنده این موضوع است که هزل را قرب و قیمتی نبوده و آن را برابر دروغ و افترا به حساب می آورند. منجیک ترمذی می گوید:

محال را نتوانم شنید و هزل و دروغ                              که هزل گفتن کفر است در مسلمانی

ناصر خسرو نیز چند بار هزل را به همین معنی در شعر خود به کار می برد :

مکن فحش و دروغ و هزل پیشه                             مزن بر پای خود زنهار تیشه

مولوی گاهی هزل را به معنی سنتی آن به کار می برد :

گوش سر بر بنداز هزل و دروغ                                تا ببینی شهر جان با فروغ

ولی در دو مورد دیگر هزل را جدی می گیرد و به آن قدر و قیمتی می دهد که شعر انتقادی طنزآمیز می تواند داشته باشد:

هزل تعلیم است آن را جد شنو                              تو مشو به ظاهر هزلش گرو

در ادبیات فارسی اکثر «هزلیات» شعرا اشعاری هستند که به مطایبه و شوخی درباره مسائل جنسی گفته شده اند، و فکری که خود به خود از ذکر کلمه «هزل» و «هزلیات» به ذهن فارسی زبانان می آید محدودیتی به هزل می بخشد که در طنز یا «ساتیر» نیست. در فصل سیزدهم قابوس نامه می خوانیم: «و اما هزلی که گویی جد آمیخته گوی و از فحش بپرهیز و هر چند مزاح بی هزل نبود، اما تا حدی باید که خوار کننده همه قدرها مزاج است».

بدین ترتیب می بینم گرچه گاهی هزل و هجو به صورت مترادف بکار برده می شد، ولی به طور کلی هزل غیر جدی تر بود.

هجو

هجو و هجا به معنی بد گفتن؛ فحش دادن و استهزاء کردن در شعر است. مثلاً تاریخ بیهقی

می نویسد: «خطیبان را گفت تا او را زشت گفتند بر منبرها و شعرا را فرمود تا او را هجو کردند.» فردوسی، که هجو او از سلطان محمود نمونه ی بسیار خوبی است در ادبیات فارسی و نشان

می دهد که فقط جنبه ی حمله ی شخصی دارد، می گوید:

چو شاعر برنجد بگوید هجا                                             بماند هجا تا قیامت به جا

منجیک ترمذی، از شعرای نیمه دوم قرن چهارم هجری، یکی از مخالفان خود را چنین هجو

می کند:

ای خواجه مر مرا به هجا قصد تو نبود                      جز طبع خویش را به تو برکردم آزمون

چون تیغ نیک کش به سگی آزمون کنند                             وان سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون

بین هجو و مدح فاصله زیادی وجود نداشت، و اگرشاعر مدیحه سرا جرأت هجو گفتن ممدوح را پیدا می کرد، بی محابا می گفت. در دربار سلاطین، شاعر اول مدح کسی را می گفت، بعد تقاضای صله می کرد و در آخر اگر نتیجه ای نمی شد، او را تهدید به هجو می کرد:

سه بیت رسم بودشاعران طامع را                                    یکی مدیح و دیگر قطعه تقاضایی

اگر بداد سوم شکر ور نداد هجا                             از این سه بیت دو گفتم دگر چه فرمایی

هجا در شعر جاهلی عرب سلاحی بود درخدمت قبایل متخاصم. قبل ازآغاز جنگ شاعری

قبیله دیگر را هجو می گفت ، و شاعری از آن قبیله جواب می داد. بعضی از مردم از هجو شاعران بیش تر از کشت و کشتار می ترسیدند، زیرا گاهی یک هجو چنان خفت وخواری برای قبیله به شمار می رفت که اثرش به آسانی محو نمی شد. اعراب جاهلی معتقد بودند که هجو را یا باید با خون شست یا با هجوی دیگر. در یونان باستان و در میان شعرای قدیم ایرلند نیز به

هجو گویی حالتی جادوگرانه می دادند و معتقد بودند که شاعر هجو سرا می تواند کسی را که می خواهد به آستانه نابودی بکشاند. بدین ترتیب می بینم که در اجتماعات باستانی

هجو نویس مورد احترام مردم بود، چون او را صاحب قدرتی جادویی و خارق العاده

می دانستند. اما به تدریج با گذشت زمان، هجو نویسی جای خود را به طنز نویسی داد، که از طرفی ظرافت و نکته سنجی بیشتری می خواست و غیر مستقیم تر بود، و از سوی دیگر برای نویسنده، که دیگر از قدرت جادوی او کسی باکی نداشت، مسئولیت کمتری در بر داشت.

می گویند یکی از اوّلین هجونویسان باستان شاعری بود به نام ارخیلوکس (Archilochus)  اهل پاروس (Paros) که از دختر شخصی به نام لیکامبس (Lycambes) خواستگاری می کند و وعده ازدواج می گیرد. بعداً  لیکامبس زیر قول خود می زند و دختر را به او نمی دهد، ارخیلوکس چنان عصبانی می شود که هجوهای متعدد در حق  دختر  و پدرش می نویسد و همه جا آن ها را می خواند.

عاقبت لیکامبس و دخترش از فرط شرمساری خود را به دار می زنند. نشان هایی از این نوع قدرت هجو گاهی در اشعار فارسی نیز به نظر می رسد. مثلاً انوری که خود از هجونویسان مشهور بود، می گوید:

هم چو ضحاک افکنم ناگاه                                   مارهای هجات بر گردن

کلیم کاشانی هجو را «زهر در آب بقا کردن» می داند و ترجیح می دهد که به عوض به کار بردن آن مخالفان خود را با عرضه ی سخن نیکو متنبه سازد، همان طور که موسی

سحر مارگیران را با ساختن اژدهایی پاسخ گفت:

گر هجو نیست در سخن من ز عجز نیست                حیف آمدم که زهر در آب بقا کنم

تنبیه منکران سخن می توان کلیم                          گر اژدهای خامه به آن ها رها کنم

هجو را در یونانی Diatribe  می خواندند که هنوز به معنی حمله شدید و شخصی در فرانسه و انگلیسی به کار می رود. از سوی دیگر از طریق لاتینی کلمه Invective به معنی «قدح» ، «ناسزا» و «زخم زبان» به این دو زبان راه یافته است که همراه با کلمه Lampoon  در انگلیسی و Lampon  در فرانسه که همگی به طور کلی معنی «هجو» را می دهند. اگر هجو جنبه طنزآمیزی داشته باشد و بیشتر به دشنام و بدگویی مستقیم اکتفا کند می توان آنرا معادل

«طنز شخصی» یا Personal Satire  دانست، و معمولا آن را یکی از انواع عمده چهارگانه طنز می دانند یعنی: طنز مذهبی ، اخلاقی، سیاسی، ادبی و شخصی. اصولاً بیشتر طنز نویسان بر این نکته تأکید کرده اند که هدف شان اصلاح اجتماع از طریق انتقاد است. اگر بعضی از آن ها در اساس نیز چنین هدفی نداشته باشند، تظاهر بدان می کنند، و برای این که از عواقب انتقاد خود در امان باشند آن را به توریه و به صورت پوشیده بیان می کنند. بدیهی است که در هجو شخصی بعضی از شاعران این موضوع ها مطرح نبود. بگذارید بعضی از شاعران ایران را در نظر آوریم. مثلاً یغمای جندقی با هر کسی که بد می افتاد در شعرش او را «زن قحبه» و یا چیزی شبیه آن خطاب می کرد، و فحش هایی می داد که اکثراً قابل بازگو کردن نیست. قاآنی شاعر معاصر او هر کس و ناکسی را به امید صله مدح می کرد و کاری به مناعت، فضیلت و بزرگواری ممدوحان خود نداشت. وجدان اجتماعی او در نتیجه دردها و بدبختی های کشور خود ناراحت نمی شد و جز به کار خود اغلب به چیزی نمی اندیشید. البته گاه گاهی شعری در انتقاد از ریاکاری زاهدان ریایی می گفت، ولی این گونه آثار استثنایی بودند. او در قصیده ای مطنطن حاجی میرزا آقاسی را با القایی جون «قلب گیتی»، «روح عالم»، «انسان کامل»، «خواجه دو جهان» و «مظهر باری» وصف می کند، ولی به محض این که حاجی از قدرت می افتد تمام این صفات را در حق میرزا تقی خان امیرکبیر به کار می برد، و ممدوح قدیمرا«ظالم شقی» می خواند که به جایش «عادل تقی» نشسته است. باز هنگامی که امیرکبیر مغضوب می شود و میرزا آقاخان نوری به صدارت می رسد، شاعر شادی ها می کند و او را «خصم خانگی»، «اهرمن خوی و بدگوهر» می خواند و صدر اعظم جدید را «آصف برخیا» می نامد، البته مسلم است که در مقام مقایسه با چنین اشعاری هجویه های جاهلی عرب به هجو واقعی نزدیک تراند، چون در اغلب آن ها تعصب قومی و قبیله ای انگیزه اصلی است که بدان ها یک حالت اجتماعی

می بخشد. با این همه هجو شمول و خصوصیات انواع طنز (یا ساتیر) اروپایی را دارا نیست.

 احتمالا شما خواننده گرامی کمی گیج شده اید چرا که آنقدر مرز بین تعاریف هزل و هجو باریک است و آنقدر دیدگاه ها متفاوت که آدم بالاخره نمی داند مثلاً اشعار ایرج میرزا را هجو بداند یا هزل؟ آیا فحش دادن همیشه هزل است؟ آیا هزل فقط آوردن موضوع غیراخلاقی در اثر ادبی است؟ آیا هجو عام تر از هزل است؟ برای فهمیدن این موارد باید به دنبال دیگر تعاریف هجو بگردیم.

هجو و هجا و تهجاء ، هر سه مصدر از هجایهجو است، به معنی عیب کردن و ستم کردن و در اصطلاح ادیبان عبارت است از نوعی شعر غنایی که بر پایه نقد گزنده و دردانگیز است و گاهی به دشنام گویی یا ریشخند مسخره آمیز و دردآور نیز می انجامد و آن مقابل مدح است.

 

در تقابل مدح و هجو امیرعنصرالمعالی ضمن آموزش های خود به فرزندش گیلانشاه

می گوید:

«اگر هجا خواهی گفتن و ندانی، ضد آن مدح بگوی هر چه ضد مدح بود هجا باشد. »

تهاجم همراه تمسخر مهم ترین ویژگی هجو است و در تعریف های گوناگون این ویژگی لحاظ شده است. هجو حمله ای است ادبی به کسی یا چیزی و قصد آن افشای نارسایی های گوناگون زندگی انسانی است و در مخاطبان خود خنده ای گزنده و تلخ توأم با پالایش کمیک ایجاد

می کند و در موردهایی با بی پروایی و گستاخی همراه است.

(هجو یعنی سخنی که ذکر شده به منظور تمسخر و تحقیر و انتقاد، و آن ضد مدح است.)

دکتر شفیعی کدکنی در تعریف هجو تمسخر و ریشخند را وارد نکرده است. هرگونه تکیه و تأکیدی بر زشتی های وجودی یک چیز ، خواه به ادعا و خواه به حقیقت ، هجو است و آن گاه که تکیه و تأکید بر یکی از خصایص باشد به کاریکاتور تبدیل می شود.

 با این تعریف انتقاد و عیب جویی جدی نیز که متضمن مطایبه و تمسخر نباشد می تواند هجا محسوب گردد. حال آن که تمایز تأکید بر زشتی ها همراه با تمسخر و ریشخند و بدون آن کاملاً بارز است.

در ادبیات غربی از هجو به لفظ Lampoon  یاد می شود و آن، را نوشته ای (شعرای نثر) تعریف کرده اند که شخصیت یا ظاهر کسی را یا تشکیلات جامعه ای را به طریقه ای تلخ و گستاخانه به مسخره بگیرد و قصد از آن بیشتر رنجاندن و آزار باشد تا انتقاد و اصلاح. و هم چنین آن را نوعی طنز دانسته اند که کینه آمیز و بد زبان باشد و چند خصوصیت عمده برای آن قائل شده اند:

1 ـ جنبه شخصی دارد.

2 ـ برانگیخته از حس کینه و بدخواهی است.

3 ـ غیر عادلانه است.

 عجیب آن است که برخی ، عفیف بودن کلام را از اختصاصات هجو دانسته اند چنان که به نقل از ابوالعلای معری (متوفّی حدود 449 ه.ق) آمده است که: «بهترین هجو، هجوی است که اگرآن را بر دختر دوشیزه ای در پشت پرده بخوانند، از آن شرمگین نشود.»

دکتر علی اصغر علی حلبی در مورد هجو می نویسد: عبارت از این است که معایب کسی یا گروهی یا چیزی را به نظم یا نثر بیان کنند، و این نوع گاه با دشنام و سخنان تند تیز همراه باشد.1

ماتیو هوگارت در فرهنگ وبستر می گوید: هجو یا هجا یک کار ادبی است از نوعی که در آن زشتی ها ، دیوانگی ها و دشنام ها گرد هم می آیند تا به وسیله آن  کسی یا گروهی را تحقیر یا تمسخر کنند. جبران محمود در تعریف هجو گفته است «نوعی شعر غنایی است که بر پایه

نقد گزنده و دردانگیز استوار است. گاهی به سرحد دشنام گویی یا ریشخند مسخره آمیز دردآور نیز می انجامد.

فروید هجو را لطیفه تهاجمی می نامد. زیرا برای حمله و دفاع به کار می رود و در عین حال گستاخ و پرده در است.

اسماعیل امینی در تعاریف ویژه خود در مورد هجو می گوید:

اما «هجو» که در دانش و قدرت دست کمی از طنز ندارد، عصبانی، کم حوصله و انتقامجو است. مدارا و میانه روی و نصیحت سرش نمی شود، حتی بد دهن و هتاک و بی ادب است. اگرچه به نسبت تجربه اش این ناهنجاری و پرده دری در حرفهای او پوشیده تر و البته

هنرمندانه تر و شاید جان سوزتر از صراحت و آشکاری سخن جوانان خام و کم تجربۀ هم مسلکش باشد!

منابع:

ـ امینی، اسماعیل : گزیده شعر طنز ، چاپ اول ، موسسه کتاب همراه ، تهران بهار 1382، بخش مقدمه

ـ صلاحی، عمران: مقاله خنده و مشتقات آن، سالنامه گل آقا، 1376-

ـ جوادی، حسن : تاریخ طنز در ادبیات فارسی ، چاپ اول ، انتشارات کاروان ، تهران 1384

ـ اصلانی، محمد رضا : فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز ، چاپ اول ، انتشارات کاروان ، تهران 1385


بهزادی اندوهجردی ، حسین : طنزپردازان ایران ، چاپ اول ، انتشارات دستان ، تهران 1383

امینی ، اسماعیل : گزیده شعر طنز ، چاپ اول ، موسسه کتاب همراه ، تهران بهار 1382

صلاحی ، عمران : مقاله خنده و مشتقات آن ، سالنامه گل آقا 1376

حلبی ، علی اصغر : تاریخ طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلامی ، چاپ اول ، انتشارات بهبهانی ، تهران

ـ صدر ، رویا : بیست سال با طنز ، چاپ اول، نشر هرمس ، تهران

http://www.sampadcity.com/

http://alfmehr.persianblog.ir/ و احمد سپنتامهر