صدای پای بهار را از لا به لای پنجره احساس آرام آرام می شنوم

می دانم می آید و من جوان را مست بوی باران می کند

آه ای بهار در آینه خیالم تو را نقاشی کرده ام

ولی افسوس که  نمی شود

نمی شود از همسایه ام که در خشکسالی جان میدهد 

کنار ساحل من قهقهه سر دهم

بهار تو را دوست دارم

چون

عطر احساس به خاک مرده می پاشی

بهار از تو بیزارم

چون

یکسال جوانی ام را از من گرفتی

خاک جامه سفید عروسی از تن به در میکند

و جامه نقاشی شده خدا را به تن میکند

بهار من بهار آمد و من هنوز در زمستان جدایی

بی تو هر شب چون برف در حرارت

دوریت

کم کم آب می شوم

لب بر لب سوزان باد می گذارم

و با آه سردم در جسم آدم برفی حیاط می دمم

بهار دوباره بهانه شو

بهانه شیرین هر سال من شو

احمد سپنتامهر