من عاشق از خود بیخود شده

در معشوق و خود گمشده‌

وقت است که در تو پیدا شوم

دیر زمانی است که هستی از خود من رخت بسته

در کنار هستی تو چادر زده

می بینیم که چه مستانه جام زهر شیرین  چشمان تو سر میکشم

می بینیم از خود بریده ام

می بینیم که من چه غزل وار شعر تو به لوح قلبم نقش می زنم

نمی دانی که من چه بیتاب از تو بودنم

نمی دانی که سراسر غرق تمنا شدنم

من آن استاد عاشقی لیلی و مجنونم

که همه نیازم در تو پیدا شدن است

مرا در اینجا و آنجا جستجو نکن

مرا در ناکجا آباد جستجو نکن

بیا ما را در خود ت جسجو کن

احمد سپنتامهر