صدای پای بهار مبارک

صدای پای بهار را از لا به لای پنجره احساس آرام آرام می شنوم

می دانم می آید و من جوان را مست بوی باران می کند

آه ای بهار در آینه خیالم تو را نقاشی کرده ام

ولی افسوس که  نمی شود

نمی شود از همسایه ام که در خشکسالی جان میدهد 

کنار ساحل من قهقهه سر دهم

بهار تو را دوست دارم

چون

عطر احساس به خاک مرده می پاشی

بهار از تو بیزارم

چون

یکسال جوانی ام را از من گرفتی

خاک جامه سفید عروسی از تن به در میکند

و جامه نقاشی شده خدا را به تن میکند

بهار من بهار آمد و من هنوز در زمستان جدایی

بی تو هر شب چون برف در حرارت

دوریت

کم کم آب می شوم

لب بر لب سوزان باد می گذارم

و با آه سردم در جسم آدم برفی حیاط می دمم

بهار دوباره بهانه شو

بهانه شیرین هر سال من شو

احمد سپنتامهر

 

 

 

 

/ 5 نظر / 66 بازدید
شریفی

درود در چه تاریخی کلاس ها شروع میشه ؟

مسعود مصلحی

دلچسب نبود خیلی نا پخته وابتدایی بود امیدوارم بهتر شود

بهانه

دوست دارم نویسنده بشم اما چطور؟؟ من بهانه ام اما نه بهانه بهار تو نه بهانه بهار هرسال من بهانه ام ؛بهانه ای برای بودن برای هرسال .

جسری

سلام زیبا ورسا بود خوشم امد پنجره احساس ترکیب نوی بودوهمینطور جامه نقاشی شده خدا منتظر اشعار زیبای دیگر شما هستیم موفق باشید.

محمدجواد

سلام باتشکر ازسایت خوب ومفیدتون .خیلی وقت بود دنبال یه همچین سایتی بودم مرسی