فداکاری در جهنم اثری از صالح رستمی

دو خواهرم هم صدایم میزدند و می گفتند: رحیم. آنقدر ناجور صدایم می کردند  که می خواستم بگویم کوفته رحیم. بعد مرا به کمک قبر کن ها توی قبر گذاشتند. ناگهان کسی کفنم را باز کرد. یوسف شوهر خواهرم بود. در گوشم تلقین  خواند و چند صلوات فرستاد . داد زدم: چرا نمی فهمید؟ من زنده ام. قبرکن ها بلوک هایی سیمانی روی قبر گذاشتند. همه جا تاریک شد. پس از مدتی صدایی از جایی آمد. صدا می گفت: دهان او را بو بکشید. با شنیدن این صدا ترس اعماق وجودم را لرزاند. سر درد بدی گرفتم. شر شر عرق می ریختم. ناگهان موجودی با چشمان بزرگ و قرمز رنگ و شاخ هایی بزرگ و سیاه آمد و دهانم را بویید. گفتم: جی کار می کنی نکبت. موجود گفت: اه اه، عجب دهان بد بویی داری. بوی چاه مستراح را می دهد. معلومه که تو عمرت خیلی فحش دادی. موجود لبخند تلخی زد. دندان های کرم خورده و دلهره آورش اعصابم را پریشان کرده بود. از شدت ترس جیغی زدم و گفتم: خدایا مرا از دست این مادر مرده های بی عقل نجات بده. موجود وحشتناک گفت: باید وقتی زنده بودی این حرف ها را می گفتی؟! گفتم: احمقــــــــــا به پیر به پیغمبر، من نمردم. ای خدا... دوباره همان صدا گفت: زنجیرش کنید. چند موجود دیگر عین موجود قبلی آمدند و مرا زنجیر کردند و بردند. راه درازی را پیاده طی کردیم. زمین پر از خار بود. داغی آن پاهای برهنه ام را می سوزاند. در راه مدام می گفتم: قزمیت های دیوانه، من نمردم، اشتباهی شده. ناگهان به دره ی عمیقی رسیدیم. یکی از آن موجودات با آن  دستان چروکیده و سیاهش مرا توی دره پرت کرد. من با سرعت زیادی افتادم. دره بسیار عمیق بود. احساس می کردم نیرویی عجیب با چنگال هایش مرا به درون دره می کشد. دره چنان عمیق بود که چند دقیقه ای طول کشید تا به ته آن برسم که دریاچه آب جوش بود. افتادم توی آن و دادم به هوا رفت و گفتم: مادرجــــــــــــــــــــــــان!! فریاد زدم: خدایــــــــــا. چشمانم از حدقه بیرون زده بود. با سختی خودم را از آب بیرون کشیدم. اطراف آن جا و روی زمین پر از عقرب و مار بود.  داد زدم: این جا کجاست؟! کدوم جهنم دره ای یه؟. خــــــــــدا...کمک... آخه یکی به من بگه این جا کجاست؟! کسی آمد و گفت: چه ته، چی میگی؟! گفتم: این جا کدوم جهنم دره ای یه؟! طرف که نگهبان آنجا بود گفت: این جا دقیقا جهنم دره است در منطقه 13 جهنم. با  گفتن این جمله دلم هری ریخت پایین. آب دهانم را قورت دادم. نمی توانستم چیزی بگوییم. بالاخره توانستم حرف بزنم و گفتم: شما کی هستید؟! گفت: نگهبان جهنم دره. در حالی که بدنم به شدت می سوخت فریاد زدم: به والله اشتباهی شده. من نباید می مردم. نه سکته کردم و نه تصادف. نگهبان گفت: بسه دیگه، راحت عذابتو بکش، هروقت خوب پختی و عقربا نیشت زدند و کارهایت را این جا  پس دادی، شاید بفرستیمت بهشت!! گفتم: من اصلا قرار نبود بمیرم . من می خواهم برم پیش رئیس جهنم. نگهبان گفت: باشه. تمام بدنم ورم کرده بود و تاول زده بود. رفتیم پیش رئیس جهنم. او یک  جفت بال سیاه داشت . چشمانش ورم کرده بود و جای دماغش یک شعله آتش بود. او با آن لبان خشک و بی روحش شروع به حرف زدن کرد و پرسید: چی میگی؟! سریع بگو، کار دارم. گفتم: آقای..؟ رئیس گفت: آتشیل رئیس جهنم.  گفتم: مرا اشتباهی آورده اند این جا. من که قرار نبود بمیرم. من نه سکته کردم و نه، رئیس پرید وسط حرفم و گفت: بله، نه تصادف کردی، نه بیماری داشتی. همه همین را می گن. بعدش هم می گن، تازه اگه مرده بودیم جایمان توی بهشت بود. اما من یک نگاهی می کنم. رئیس  از روی میزش پرونده ای برداشت و پرسید : اسم؟! فامیلی؟! اسم و فامیل مادر و پدرت؟! گفتم: من رحیم خرمایی پسر منوچر خرمایی و مادرم هم نفیسه خوانساریه. رئیس جهنم با تعجب گفت: ما در این جا با همین مشخصات یک نفر داریم که باید می مرده که اسمش نعیم خرماییه! من با شنیدن این اسم گفتم: فهمیدم. نعیم برادر دوقلویم هست و ما شبیه هم هستیم. برای همین اشتباهی شده. اما نعیم تازه عروسی کرده. کلی آرزو داره. نه، همین جا می مانم. رئیس جهنم گفت: تو می توانی برگردی و کارهای بدت را جبران کنی. گفتم: نگهبان جهنم دره به من گفته که هر وقت عذاب هایم را کشیدم، می روم بهشت. من تحمل می کنم. رئیس جهنم بلند شد و به طرفم آمد. با آن دستان داغش شانه ام را فشرد و لبخند زیبایی زد.

   صالح رستمی
/ 6 نظر / 49 بازدید
اناهیتا

به نام خدا سلام .ممنون از لطفتون ولی هرچی میگردم نمیدونم از کجا باید عضو شم دوس دارم شعرامو توسایتی بزارم که نظربدن اما واقعا پیدا نکردم چجوری عضو شم .ببخشید میدونم دارین بهم میخندین .... بهرحال بازم ممنون از لطفتون در پناه حق.... خدانگهدار

جواد آذرخش

ممنون. خیلی عالی بود صالح جان. روش جالبی برای بی اعتبار کردن مزخرفاتیه که یه عمره بنام اعتقاد به خوردمون می دن.

یک بنده ی خدا

زیاد داستان جالبی نبود امیدوارم در آینده شاهد داستان های زیباتری باشیم

سلام.ازلطفی که در باره شعر( ما خدارادیدیم)به بنده داشتید ممنونم.هنر زیباست درهرقالبی که باشد. بعداز اینکه درباره شعر نو نظرم رانوشتم گفتم شاید باعث ازردگی خاطر شما شده باشدلذااون متن روسرودم تا ازدلتون دربیارم اما درباره مرگوجهنمو بهشت تحریفات زیادی به ما خورانده ا ندلذا تصمیم گرفتم با نام (مرگ قانون گل است)اظهار نظری کرده باشم. غنچه ای میشکفد یعنی چه؟معنی میشکفد زیبا هست..میهمان میخواهد..طفلکی تنها هست..ناگهان میبیند،یک نفرراازدور..میشود غنچه سراپایش شوق ،میشودغرق غرور..مثل اینست که مهمان دارد..می گشایدپروبال خودرا..تادراغوش بگیرد اورا..میهمانش مرگ است ..گل همان غنچه بود..که به مرگی او را، زینتی بخشیدند. مرگ قانون گل است..زینت غنچه بود..مرگ باید باشد تا که او گل بشود..بیگمان اوزیباست..پس بیا ای انسان مرگ رازیبا بین ..اول زندگی گلها بین...تاکه زیبایی ان.. در دلت خانه کند.(صفا)

MojtabaAzari

آخرش رو بیشتر ادبیاتی میکردی و طولش میدادی شاید بهتر میشد.

عطيه

نوشته جالبي بود ازنظر موضوع داستان ولي شيوه نوشتن زياد خوب نبود. لحن عاميانه بدي داشت.